یک عکس استثنایی

سید مسعود شجاعی طباطبایی متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله.
این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد.
دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است.
خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است:

«تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان، جایی که تا سه مرحله عراقی ها رو عقب زده بودیم، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها، دوربین به دست  راه افتادم تا روحیه بخش  دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالی که بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت:
- برادر! یک عکس از من می گیری؟
- عزیزم ، رو راست زیاد فیلم برام باقی نمونده، ناراحت نشیا، عکس یادگاری نمی گیرم.
- خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم، ازم عکس می گیری؟
- برادرم، این حرفها چیه؟ من مخلصتم.
نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش  موج می زد.
- بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟
- چه شرطی قربونت برم.
- این که اسم منو حفظ کنی!
- تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم!
- سید مسعود شجاعی طباطیایی!
- بابا این که یه تریلی اسم شد، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم! (با خنده)
- باشه  عزیزم، تا ما رو این جا نکشی ول نمی کنی. بشین اونجا ...
- حجله ای باشه ها آقا سید. صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم.
حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی و نبرد بودند، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.

 

- دست گلت درد نکنه. زیاد از این جا دور نشی ها، کارت دارم...


هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد.

این به این معنا بود که اتفاقی افتاده ...
برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش ...

 

دوربینمو بالا گرفتم. در حالی که چشمام از اشک پر شده بود، عکسی از شهادتش گرفتم.

راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟
 
/ 3 نظر / 28 بازدید
استاذنا

سلام؛ از حضور گرم و صمیمی شما در "استاذنا" و نظرات ارزشمندتان متشکریم.

عرفان

سلام هم غم انگیزه و هم زیبا از این عشقهای الهی الان نمیبینم که بخوام تفسیرش کنم ! اون موقعها دلها به خدا نزدیک بود .الان به دنیا !!

رضا --- یک قلب پاک

سلام و درود بر شما ميلاد خجسته دخت پيامبر اکرم ام ابیها و فخر دو عالم و بی بی بزرگ دو عالم را بشما و همه مومنان و منتظران واقعی امام زمان تبریک میگم و آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما را در تمامي مراحل زندگي دارم... ای عاشقان شب را چراغانی کنید... /معشوق من بگشوده در سوی گدای خانه اش / میلاد نور و رحمت مبارک التماس دعا [گل]