آیات آسمانی


آه! ای بغض خفته در گلو ، چرا رهایم نمی‌کنی ؟

بگذار دریای چشمهایم طوفانی شود

بگذار رود، رود بگریم، بگذار چون جویبار جاری‌شوم.

 آه! بغض خفته در گلو رهایم کن.

من به دو خورشیدنیازمندم که باران بزایند.

کجایند چشم هایم تا میزبان سیل اشک باشند؟

من سال هاست آب ننوشیده‌ام، قرن هاست لبانم از

غم ترک بسته است، به سراب نمی اندیشم، حتی آب نمی خواهم، من قطرات زلالی را می‌طلبم که گرم‌اند. چون از دو خورشید متولد می‌شوند. زلال ترین آبی که می‌توان نوشید.

مرهمی بر تمامی زخم هایم، ترجمانی از خلوص و پاکی درون،

آه از بغض خفته در گلو رهایم کن.

من هنوز گیجم ،هنوز راه را پیدا نکرده ام ،هنوز اسرار را نمی دانم.

هنوز در اندیشه ام تا آن روز سرخ را مرور می کنم.

من به حنجره ای معصوم و نازک می اندیشم که با تیری سیاه از هم پاشید حنجره ای تشنه ای که با تیر سیراب شد.

من به سیمایی درخشنده فکر می کنم که پایمال سم ستوران شد .

به آن ظهر داغ تابستان زل زده ام که فریاد تشنگی کودکان، آسمان را شرمنده کرده بود.

به دستانی می اندیشم که حتی پس از قطع شدن جنگیدند. بر پیکری که صد ها تیر و نیزه و شمشیر بر آن نشست .به جسمی عریان و چاک چاک که از زمین برداشته شد.

به نوجوانی می اندیشم که بند کفش هایش را از شدت شوق نبسته بود و به میدان رفت و همه دیدند که شمشیرش به زمین کشیده می شد .

آه ای بغض خفته در گلو، بشکن، بشکن ومرا رها کن. می خواهم بر غریب ترین مرد بگریم، می خواهم بر او که حرمش را شکستند و خاندا نش را به اسیری بردند خون بگریم.

 

نوشته ای از جناب خاضع

جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | حصاری/محقق | نظرات () |
Design By : nightSelect.com